*-*نوشته های خاله ریزه*-*

سلام

 از همه به خاطر نبودنم معذرت میخوام.

وبلاگم تا ۷ مرداد تعطیله ! کنکور که دادم بر میگردم

برام دعا کنین

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 16:30 توسط *-*خاله فری*-*| |

این چند روز پر بدبختیه.Begging

امتحان های ترممون  شروع شده . برای کنکور هم باید بخونم .دیگه حوصله ی  نت اومدن و پست گذاشتن هم ندارم .

دیروز دفتر چه کنکور خریدم و فقط کنکور دولتی ثبت نام کردم. هرچی شهر نزدیک دم دست بود همه رو (با کمک پسل داییم) اولویت گذاشتم.

امتحان برنامه نویسی هم اصلا خوب نبود شاید افتادم!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

فردا تفلد هستی دوست جونیمه .....توفلدش مبالک

 

 

خلاصه از هرکی این پست را خوند میخوام کلی برام دعا کنه که مردسه و کنکورمو قبول شمSmiley

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 16:1 توسط *-*خاله فری*-*| |

سلاممممممممممم به همه

چند وقتی بود اینترنتم مکشل داشت بعدم که وصل شد نتونستم پست بزارم .این هفته هفته ی شلوغ و عصاب خورد کنی بود.

دوشنبه امتحان ترم عملی بانک اطلاعاتی..شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے چهارشنبه هم شبکه های رایانه ای.

این وسط نمیدونم چه وقت تولد بودشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے. سه شنبه 13 اردیبهشت 17 سالم تموم شد. روز جالبی نبود نه فریبا پیشمون بود نه فرزانه تازه فرداشم امتحان ترم داشتم . برای همین تفلدم به 4 شنبه تمدید شد.

دیروز ساعت 8 که رفتم مدرسه امتحانم افتاد تو گروه آخر . از زنگ اول بیکار بودیم.ساعت 2 ظهر مدرسه برامون ناهار خرید و امتحانمون خارج از ساعت مدرسه شروع شد.از ساعت 2 ونیم تا 6 و ربع پای سیستم بودم وقتی از امتحان برگشتم تا خونه گریه میکردم.نمرم بد نشده بود اما گریم از خستگی بود.

دیشب خیلی خوش گذشت بعد از اینکه از خونه دایی برگشتم باباجونمی یه کیک خوکشل گلفته بود .fest33.gif       شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

امروز خاله فری یک سال بزرگ تر(18 ساله)شده

made by LaieCheerleaderشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

تفلدم مبارکشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:13 توسط *-*خاله فری*-*| |

 

شهری که در امانند حتی یهودیانش

زهرا به خانه ی خود دیگر امان ندارد..

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 16:54 توسط *-*خاله فری*-*| |

وارد سال نوشدیم.
برمیگردم به دهه ی گذشته ی زندگی ام نگاه میکنم روزهارا میبینم و شب هارا..

.روز های مهم زندگی ام به چشم می آیند

یازده فروردین تولد نسترن گذشت!دلتنگی هایم پر رنگ انداز هم دور شدیم.

عروسی فرزانه است. لباس سپید پوشیده با حجاب بر سرش آماده ی رفتن است

ماگریه نمیکنیم . همه فقط آدامس میجویم و بغضمان را فرو میدهیم . دوم راهنمایی ام.خواهرم از خانه ی ما رفت

دور تر را میبینم

شب است.از خواب میپرم .همه جا تاریک است.مشق هایم را ننوشته ام.آرام گریه میکنم.فریبا کنارم اشک هایم را پاک میکند  و دلیل گریه ام را میپرسد.میگویم مشق هایم را ننوشته ام.آرامم میکند
صبح که بیدار میشوم دفترم دیگر سفید نیست! مشق هایم را شب گذشته برایم نوشته. دوم دبستان هستم. او یکسال از من بزرگتر است از مهربانی اش به شوق می آیم!

به رو به رویم نگاه میکنم. وارد دهه ی جوانی زندگی ام شده ام!  بی اختیار لبخند میزنم

(عکس خودم کنار دریا-بوشهر۹فروردین)

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 16:33 توسط *-*خاله فری*-*| |

 از تمامی عزیزان درخواست مینمایم در صورت تمایل این پیشنهاد را رسانه ای کنند و تولیت آستان مطهر حضرت رضا (ع) را وادار به انجام این عمل نمایند ، نباید بگذاریم جهان از عرصه مبارزه با شیطان تهی شود.و قطعا عزیزان آگاهند که نمادگرایی چقدر برای این جریان شیطانی اهمیت دارد لذا می بایست از این زاویه نیز با آنها وارد نبرد شویم(به ادامه مطلب مراجعه کنید)

آبلیسک

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 15:39 توسط *-*خاله فری*-*| |

به سرعت زمین ها و درختان رو به سفیدی میروند . در نزدیکی بهار کوچیمان همانند عروسی سفید پوش شده .

پتو را دورم میپیچم و به بالکن پا میگذارم. دستم را به طرف آسمان میگیرم شادی در دلم موج میزند به یاد زمستان های خانه ی

قبلیمان می افتم . به یاد کودکی ام به یاد عظمت زمستان هایش .

با یاد آوری آدم برفی ای  که به همراه خواهر هایم در زمان بچه گیمان ساختیم خنده ام میگیرد.

به فرزانه  نگاه میکنم از زمان کودکیمان دور میشوم حالا او خود یک مادر کوچک است و من یک دختر جوان احساس سبکی میکنم

بر میگردم به ناگاه با دیدن شدت برف دلم میگیرد. فکری غمگینم میکند .. کارتن خواب های پارک ..؟؟ کسانی که خانه ندارند چه

 میشوند؟؟؟؟؟ زیر لب دعا میکنم خدا همه را در پناه خودش حفظ کند

 ****

این روزها مرصادی خاله بزرگتر و با مزه تر شده . 40 روزش گذشته و نگاهش به اطرافیانش مخصوصا فرزانه جونم عوض شده ... اینم عکس آتیش پاره ی خاله فری

مرصادی خاله

این عروسک کوچولو هم فریباجووووونیم برام هدیه خریده به خاطر زرد شدن کمربندم

اسمشم آنتی هیستامینههه

(ببشخید برعکس آپلود شد حوصله نداشتم دوباره آپلودش کنم)

آنتی هیستامین!

 ****

 داداش وحیدی تولدت مبارک

:)

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 1:19 توسط *-*خاله فری*-*| |

این روزها خوانواده ی ما کوچیک تر شده. از اول هفته من و مامی بیشتر لحظه هامون رو با هم میگذرونیم بابا هم چند وقتی به خاطر ماموریت هایی که براش پیش میاد مارو تنها میزاره و اگه هم جایی نباشه شب برمیگرده خونه

این چند روز من و مامی کلی از تنهایی هامون  استفاده کردیم از پارک گرفته تا سینما و پل خاجو وسیوسه پل و....

تک فرزند بودنم برا خودش عالمی داره ها به من که خیلی خوش میذگره

آخر هفته هم آبجی فریبا بر میگرده هم مرصادی خاله افتحار میده میاد خونمون !

به نظر این روز هاجدا از دلتنگی و غم هایش زیبا ترین روزهای زندگی ام است!

 

باز من یه چیزی گفتم همتون تکذیب کردید من اصلا دیگه اینجا راجع به تکواندو حرف نمیزنم هق هق

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 15:27 توسط *-*خاله فری*-*| |

 

 ۱- دیشب رو تخت آبجی فریبا خوابیدم و به یادش پتوش را انداختم روم...نامرد ..فهمیدم طرف گرم اتاق مال اون بوده!

2- اونروز بعد مبارزه با  بابام فهمیدم تا کمربند مشکی نگرفتم نباید از یه مرد درخواست مبارزه کنم. هنوز روی ساق پام کبوده و درد میکنه

3- اون مرد سی دی را برعکس گرفت طرفم و پرسید: توی دستگاه باید این طرفی بزارم یا اونطرفی. و من فهمیدم خیلی ها هنوز پا به دنیای امروز نذاشتن

4 – شب مامانم مرصادی خاله را گرفت طرفم و گفت: برو بغل خاله لوسی ! و از اون موقع نام خاله لوسی روی من قرار گرفت

5-استاد آخر کلاس دستش را به زانوهاش گرفت و گفت بچه ها با صدای بلند از پاهاتون تشکر کنید! همه تو کف موندیم

6-بعد از گرفتن مدال نقره توی فرم ت گوک ایل جانگ بین مدارس مختلف مسئول پرورشی با یه بووووس تشریفاتی خرمون کرد ومدال رو ازمون گرفت!هیچوقت نفهمیدم رو مدال چی نوشته شده بود!

 

7-داخل پانل مدرسه نوشته شد :سوم کامپیوتر به دلیل افت تحصیلی شدید از تشویق صلب گردید

بعد معدل های 10 تا 14 رو به کلاسمون آوردن! نمیدونم عقل دفتر دار نفهممون کجا رفته بود وقتی معدلمون را با سه تا صفر درس های پاس نشده ی ترم دوم به دست آورده بود. با فهیمه قرار گذاشتیم یه جای خلوت بریزیم سرش و بزنیمش

 

(((دهه فجر مبارک)))

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 23:53 توسط *-*خاله فری*-*| |

به هیچ چیز فکر نمیکنم . دلم میگیرد. دلم غم دارد.

نمی خواهم برود . به او عادت کرده ام . دوستش دارم . با هم زندگی میکنیم از یک هوا نفس میکشیم و به فاصله ی چند متر از هم می خوابیم . او هم اتاقی من است ! گاهی نیز تمام زندگی من است گاهی هم دردسرها و غم های من است

اما دوستش دارم...

می خواهمش با تمام وجود از رفتنش غمگینم هرچند او اینطور نیست

احساساتم را درون سینه ام پنهان کرده ام و منتظر نشسته ام تا به زودی او برود .

 

(تقدیم به رفیق لحظه هایم :فریبا !)
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 19:42 توسط *-*خاله فری*-*| |

Design By : Night Melody